مقالات

داستان سیاوش در شاهنامه

گذر سیاوش از آتش

داستان سیاوش در شاهنامه یکی از داستان های محبوب و معروف است که تمامی ایرانیان کم و بیش در مورد آن می دانند. فردوسی در کتاب داستان های شاهنامه خود نیک و بد را در کنار نور و تاریکی قرار داده است. شاعر عمیقاً در بطن ابیات خود، خوانندگان را از طریق توصیف رفتار و سرنوشت شخصیت های کتاب، به استقبال از خوبی ها و دوری از بدی ها دعوت می کند.

زنان از نظر فردوسی بسیار مهم تلقی می شوند. در سرتاسر داستان های شاهنامه فردوسی، زنان نیکوکار، شرور و شرافتمندی چون رودابه و سودابه دیده می شوند. تحلیل دقیق واژگانی که ویژگی‌های این زنان را از نظر رفتار و سرنوشت بیان می‌کند، محققین را به این نتیجه می‌رساند که رودابه شخصیتی است که فضایل بسیار دارد، در حالی که سودابه بانویی بدکاره است. رودابه، که در راه راستی گام برمی دارد، مادر خوشنام ترین مرد شاهنامه به نام رستم می شود، یکپارچگی و اتحاد پادشاهان و ایران بر او تکیه می کند. از سوی دیگر سودابه مادری که پسرش به سلطنت می رسد راه شیطانی را در پیش می گیرد. او برای مرگ سیاوش برنامه ریزی می کند که قرار است تاج و تخت پدرش را به ارث برده و پادشاه شود. در ادامه داستان سیاوش و سودابه را با هم می خوانیم.

 

داستان سیاوش و سودابه در شاهنامه

روزگاری توس، گیو و گودرز سه تن از شوالیه‌های دلیر ایران به شکار الاغ‌های وحشی در جنگل‌ رفتند. زمانی که به جنگل رسیدند، زنی با زیبایی بی‌نظیر (سودابه) دیدند و دل‌های توس و گیو به عشق او سوخت و چون از نسبش پرسیدند و فهمیدند که از نژاد فریدون است، هر یک خواستند او را به همسری بگیرند. اما هیچ‌کدام به جای شخص دیگر کناره گیری نمی کرد. شخصی به آنها گفت:

من به شما مشاوره می دهم، بگذارید کی کاووس (پادشاه آن زمان) بین شما تصمیم بگیرد. هر دو به سخن مشاور گوش دادند و زن را با خود نزد کی کاووس بردند و آنچه را که پیش آمد برای او بازگو کردند. اما کی-کاووس وقتی زیبایی کنیز را دید، گفت که او شایسته تاج و تخت است و او را به همسری گرفته و به خانه زنان خود برد.

 

سخن‌شان به تندی بجایی رسید               که این ماه را سر بباید برید
  میانشان چو آن داوری شد دراز               میانجی برآمد یکی سرفراز
            که این را بر شاه ایران برید               بدان کاو دهد هر دو فرمان برید
   نگشتند هر دو ز گفتار اوی               بر شاه ایران نهادند روی
       چو کاووس روی کنیزک بدید               بخندید و لب را به دندان گزید
    بهر دو سپهبد چنین گفت شاه               که کوتاه شد بر شما رنج راه

 

پس از روزهای بسیار، پسری از زن دیگر کی کاوس به دنیا آمد، که بلند قامت و زیبا بود و نامی که بر او نهادند سیاوش بود. کی کاووس اما به دلیل طالع بینی ها در مورد او اندوهگین شد. زیرا در طالع آن نوشته شده بود که فضیلت‌های این پسر هیچ سودی برای او نخواهد داشت، زیرا این صفات بیش از هر چیز، او را به هلاکت می‌کشاند.

در این میان خبر به دنیا آمدن سیاوش، به رستم رسید و پهلوان چون از آن آگاه شد به یاد غم سهراب افتاد و از زابلستان بیرون آمد و طفل را از پدرش گرفت تا بپروراند. رستم، به سیاوش فنون جنگ و رزم یاد داد و او را تربیت کرد. بر قدرت و زیبایی سیاوش چنان افزود که تو می گفتی که دنیا مانند او را ندارد.

 

به رستم سپردش دل و دیده را                جهانجوی گرد پسندیده را
                 تهمتن ببردش به زابلستان                 نشستن‌گهش ساخت در گلستان
             سواری و تیر و کمان و کمند                 عنان و رکیب و چه و چون و چند
        نشستن‌گه مجلس و میگسار                  همان باز و شاهین و کار شکار
        ز داد و ز بیداد و تخت و کلاه                   سخن گفتن ززم و راندن سپاه
        هنرها بیاموختش سر به سر                   بسی رنج برداشت و آمد به بر

«اینک چون سیاوش نیرومند شد، سر بلند به پیش رستم آمد و گفت:

« من می خواهم به حضور پادشاه بروم تا پدرم مرا ببیند و ببیند که تو از من چه انسانی ساخته ای .»

رستم پنداشت که نیک گفت. پس تدارک فراوانی کرد و با لشکری نیرومند به سوی ایران لشکر کشید و سیاوش به همراه او، در رأس آنان حرکت کردند و کی کاووس از دیدن پسر خوشحال شد و به رستم پاداش های فراوان داد. سیاوش در کنار او بر تخت نشانده شد و همه مردم او را ستایش کردند و جشنی برپا شد که جهان مانند آن را ندیده است.

سیاوش هفت سال در دربار پدر ماند و خود را ثابت کرد. در سال هشتم، کی کاوس چون او را شایسته یافت، تخت و تاجی به او داد. و همه چیز خوب بود و مردم طالع شیطانی سیاوش را فراموش کرده بودند. امّا آنچه در آسمان ها نوشته شده است، قطعاً محقق خواهد شد و روز بدبختی نزدیک شد.

داستان گذر سیاوش از آتش در شاهنامه

سودابه، همسر کی کاووس، جوانی سیاووش را دید و عاشق و دلباخته سیاوش شد. پس پیغامی نزد او فرستاد و او را دعوت کرد که وارد اتاقش شود. اما او در جواب کلمات بهانه ای فرستاد، زیرا به او اعتماد نداشت. سپس سودابه نزد کی کاووس شکایت کرد که سیاوش به حرف او گوش نداده و از شاه خواست که او را پشت پرده های خانه زنان بفرستد، تا پسرش با خواهرانش آشنا شود. و کی کاووس آنچه سودابه از او خواست انجام داد و سیاوش اوامر او را اطاعت کرد.

اما سودابه، زمانی که سیاوش به داخل خانه آمد، درخواست کرد که تنها با او صحبت کند. اما سیاوش در برابر خواسته او مقاومت کرد. و سه بار سودابه او را در پشت پرده های خانه فریب داد و هر سه بار سیاوش در مقابل حرف هایش سرد بود.

من اینک به پیش تو استاده‌ام                تن و جان شیرین ترا داده‌ام
ز من هرچ خواهی همه کام تو                    برآرم نپیچم سر از دام تو
سرش تنگ بگرفت و یک پوشه چاک                   بداد و نبود آگه از شرم و باک
   رخان سیاوش چو گل شد ز شرم                  بیاراست مژگان به خوناب گرم
چنین گفت با دل که از کار دیو                  مرا دور داراد گیهان خدیو
       نه من با پدر بیوفایی کنم                  نه با اهرمن آشنایی کنم

آنگاه سودابه خشمگین شد و نزد پادشاه شکایت کرد که بر من نظر دارد و به شهرت نیک سیاوش تهمت زد و اخبار ناپسند او را در سراسر زمین پخش کرد و قلب کی کاووس را علیه پسرش ملتهب کرد. اکنون پادشاه بیش از حد عصبانی شده بود و سیاوش هیچ چیزی نداشت تا از خود دفاع کند، زیرا کی کاووس عاشق سودابه بود و او فقط به حرف های او گوش می داد و از نیرنگ های شیطانی او خبر نداشت. چون سودابه گفت که سیاوش اشتباه بزرگی مرتکب شده است، کی کاووس پریشان شد اما نمی توانست بین آنها قضاوت کند.

کی کاووس تصمیم گرفت تا افرادش از جنگلها هیزم آورند و آتش بزرگی بر پا کنند و چنین کردند. انبوهی از کنده‌های بزرگ درخت می سوختدن به طوری که چشم آن را به فاصله دو فرسنگ ببیند. پادشاه دستور داد که نفت بر چوب ها بریزند. آنقدر حجم چوب ها زیاد بود که به دویست نفر برای روشن کردن آتش نیاز داشتند. شعله‌ها و دود آسمان‌ را فرا گرفت و مردم چون زبان‌های آتش را دیدند از ترس فریاد زدند و گرمای آن در دور تا دور زمین احساس شد.

گذر سیاوش از آتش

      مگر کاتش تیز پیدا کند                   گنه کرده را زود رسوا کند
                    چنین پاسخ آورد سودابه پیش                   که  من راست گویم به گفتار خویش
فگنده دو کودک نمودم بشاه                    ازین بیشتر کس نبیند گناه
     سیاووش را کرد باید درست                   که این بد بکرد و تباهی بجست
   به پور جوان گفت شاه زمین                 که رایت چه بیند کنون اندرین
       سیاوش چنین گفت کای شهریار                    که دوزخ مرا زین سخن گشت خوار
       اگر کوه آتش بود بسپرم                    ازین تنگ خوارست اگر بگذرم

حالا که همه چیز آماده بود، کی کاووس از پسرش سیاوش خواست تا به میان کوه آتش برود تا بی گناهی خود را ثابت کند. سیاوش به دستور پادشاه عمل کرد و پیش کی کاووس آمد و بر او سلام کرد و او را برای مصیبت آماده ساخت و چون به آتش نزدیک شد، جان خود را به خدا سپرد و دعا کرد که او را نزد پدرش پاکیزه نگاه دارد. سپس اسب خود را مهار کرد و داخل شعله شد. فریاد غمگینی از همه مردم در دشت و شهر بلند شد، چرا که آنها معتقد بودند که هیچ انسانی نمی تواند زنده از این کوره بیرون بیاید. سودابه فریاد را شنید و بر بام خانه‌اش بیرون آمد تا آن منظره را ببیند و دعا کرد که بلایی به سیاوش برسد تا بی گناهی خودش اثبات گردد و چشمانش را بر آتش بسته بود.

و سیاوش بدون ترس سوار شد و جامه های سفید و اسب آبنوسش در میان شعله ها می درخشیدند. به انتهای راه رسید، و وقتی بیرون آمد، حتی دود لباس او را سیاه هم نکرده بود.

وقتی مردم دیدند که او زنده بیرون آمده است، فریادهای شادی سر دادند و بزرگان به استقبال او آمدند و جز سودابه، شادی در دل های همگان جاری بود. اینک سیاوش سوار شد تا به حضور شاه رسید و سپس از اسب پیاده شد و پیش پدرش ادای احترام کرد. هنگامی که کی کاووس او را دید و دید که هیچ نشانه ای از آتش در او نیست، دانست که او بی گناه است. پس پسرش را از روی زمین بلند کرد و سیاوش را در کنار او بر تخت نشاند و از او برای آنچه واقع شد طلب آمرزش کرد. و سیاوش او را بخشید. سپس کی کاووس پسرش را با شراب و آواز پذیرایی کرد و سه روز به خوش گذرانی پرداختند.

اما در روز چهارم کی کاووس بر تخت پادشاهی نشسته و گرزی در دست گرفت و دستور داد سودابه را پیش او ببرند. سپس او را با اعمال بدش سرزنش کرد و به او دستور داد که خود را برای ترک دنیا آماده کند، زیرا مرگ بر او مقرر شده است. سودابه بیهوده از پادشاه درخواست بخشش کرد، زیرا او همچنان از سیاوش بد می گفت و می گفت که او تنها به وسیله جادوگری از آتش نجات یافته است. پس پادشاه دستور داد که او را به سوی مرگ ببرند و بزرگان نیز دستور مرگ او را تأیید کردند.

سیاوش پسر پادشاه چون این خبر را شنید، اندوهگین شد، زیرا می دانست که آن زن محبوب پدرش است. پیش کی کاووس رفت و خواستار عفو او شد. کی کاووس آن را با شادی بخشید، زیرا سودابه را نیز دوست داشت.

سپس عشق کی کاووس به سودابه بیشتر شد و او مانند موم زیر دستان او بود. چون دید که امپراتوری سیاوش قطعی شده است، گوش کی کاووس را از بدی های سیاوش پر کرد و ذهن شاه را تاریک کرد تا اینکه روحش آشفته شد و نمی دانست که برای حقیقت به کجا مراجعه کند.

تا اینکه افراسیاب، پادشاه توران، با سه هزار سرباز جنگنده آماده جنگ با سرزمین ایران شدند. کی کاووس، وقتی آن را فهمید، غمگین شد، زیرا می دانست که باید ضیافت و دوستی را با نبرد عوض کند و بر افراسیاب خشمگین شد، او را سرزنش کرد، چرا که افراسیاب عهد خود را شکست و یک بار دیگر به سرزمین او حمله کرد.

اما سیاوش وقتی آن را شنید، با خود فکر کرد: اگر پادشاه به من اجازه دهد که لشکر خود را به پیش ببرم، شاید نامی دلاور برای خود به دست بیاورم و از مکر سودابه رهایی یابم.

سیاوش در جنگ ایران و توران در شاهنامه

سیاوش زره جنگ را به تن کرد و نزد پدرش آمد و درخواست خود را به او اعلام کرد. و به کی کاووس یادآوری کرد که  از نژادی شایسته است و از او خواست تا به او اجازه دهد تا رهبری لشکر را بر عهده بگیرد. کی کاووس با خوشحالی به سخنان او گوش داد و به خواسته های او رضایت داد. سپس قاصدانی نزد رستم فرستاد و رستم را فرمانده جنگ خواست و از او درخواست کرد تا از سیاوش مراقبت کند. کی کاووس به پهلوانش گفت:

اگر مراقب او هستی، می‌توانم بخوابم، اما اگر نه، من به نظر خود عمل کنم.

و رستم پاسخ داد و گفت:

« ای پادشاه، من بنده تو هستم و بر من واجب است که هر چه تو خواهی را انجام دهم. سیاوش نور قلب من و شادی روح من است، من خوشحالم که از او در برابر دشمنان محافظت کنم.»

 

پس شیپورهای جنگ به صدا درآمد و صدای پای سواران فضا را پر کرد. لشکریان به ترتیب از پیش کی کاووس گذشتند و پسرش سیاوش در رأس آنها سوار بود. کی کاووس رو به پسر کرد و گفت:

باشد که ستاره خوبت بر تو بدرخشد و پیروز و شاد به سوی من بازگردی .

سپس سیاوش علامت داد که کی کاووس را به خانه اش برگردانند و لشگریان به راه افتادند تا به دیار زابلستان رسیدند.

داستان سیاوش در شاهنامه

و چون به آنجا آمدند مدتی به ایشان استراحت دادند و در خانه زال عید گرفتند. و در حالی که آنها شادی می کردند، سوارانی از کابل و ایند برای پیوستن به آنها بیرون آمدند، و هر جا که پادشاه قدرتمندی بود، لشکر خود را برای کمک به آنها فرستاد. آنگاه چون یک ماه بر سرشان غلتید از زال و زابلستان خداحافظی کرده و پیش رفتند تا به بلخ رسیدند.

 در بلخ مردان توران با آنان ملاقات کردند و گرسیوز برادر افراسیاب در رأس آنان بود. او وقتی میزبانان ایران را دید، فهمید که ساعت مبارزه فرا رسیده است. پس دو لشکر آنها را به نظم درآوردند و جنگی داغ و دردناک آغاز شد و سه روز جنگ بی وقفه ادامه یافت، اما در چهارمین روز، پیروزی نصیب ایران شد. آنگاه سیاوش کاتبی را نزد خود خواند و نامه ای به پدرش کی کاووس نوشت که مشک خوشبو بود. آنچه را که گذشت و چگونه بر دشمنان ایران پیروز شد را به او گفت. کی کاووس چون نامه را خواند خوشحال شد و جوابی برای پسرش نوشت و شادی در کلامش درخشید و می گفتی نامه ای است به سبزه لطیف بهار.

افراسیاب چون از این خبر آگاه شد، مضطرب شد و آنچه گرسیوز (برادرش) به او گفت، به مذاقش تلخ بود. پیش از آن که شب سپری شد، قاصدی به خانه گرسیوز آمد و به او گفت که افراسیاب مانند مردی بی‌عقل فریاد می‌زند. گرسیوز نزد شاه رفت و او را دید که بر کف اتاقش دراز کشیده و از غم و اندوه می غرید. او را بلند کرد و از او پرسید که چرا چنین فریاد زد. گویا افراسیاب خوابی دیده بود.

افراسیاب خواست که مشعل هایی برای روشن کردن تاریکی به درون بیاورند و جامه های خود را پوشید و بر تخت نشست. موبدان را فراخواند و خوابی را که دیده بود، برایشان بازگو کرد. گفت که در خواب دیده است که زمین پر از مار شد و ایرانیان بر او افتادند و از کی کاووس و پسری که در کنارش بر تخت ایستاده بود بلا به او رسید. و چون خواب خود را تعریف می کرد به خود می لرزید.

موبدان گوش می‌دادند و می ترسیدند. افراسیاب به آنها دستور داد لب‌های خود را باز کنند. سپس پادشاه گفت که اگر حرف نزنند سرهایشان را خواهد برید و سوگند یاد کرد که آنها در امان بمانند، هر چند سخنانی ناخوشایند به زبان آورند. موبدان به او گفتند که سیاوش بر توران ویرانی خواهد آورد و چگونه بر ترکان پیروز می شود و افراسیاب را نصیحت کردند که دیگر با پسر کی کاووس مبارزه نکند.

افراسیاب چون این پیام را شنید، با گرسیوز مشورت کرد و گفت:

« اگر از جنگ با سیاوش دست برندارم، مطمئناً هیچ یک از این چیزها محقق نمی شود. شایسته است که به دنبال صلح باشم. پس نقره و جواهرات و هدایای غنی را برای سیاوش خواهم فرستاد و چشم جنگ را با طلا خواهم بست.»

 

پس به گرسیوز دستور داد که از گنجینه‌های خود، براده‌های غنی روم و جواهرات گرانبها را بردارد و آن‌ها را از طریق جیحون به اردوگاه سیاووش برساند و برای او پیام فرستاد و گفت:

سلام، دنیا و روزگار از زمان ایرج دلاور که مظلومانه کشته شد آشفته است، اما حالا این چیزها را فراموش کنیم، با هم پیمان ببندیم و صلح در مرزهایمان حاکم شود.

هنگامی که او پیام خود را به سیاوش رساند، پادشاه جوان از آن شگفت زده شد. با رستم مشورت کرد که چگونه رفتار کنند، او به سخنان افراسیاب اعتماد نکرد و گمان کرد زیر این گل ها زهری نهفته است. رستم او را نصیحت کرد که به مدت هفت روز از گرسیوز پذیرایی کنند و شادی و ضیافت در لشکرگاه طنین انداز شود و در این میان در مورد پیشنهادات افراسیاب نیز بیندیشند. روز هشتم گرسیوز خود را در حضور سیاوش حاضر کرد و خواستار پاسخ شد و سیاوش گفت:

«ما در پیام تو تأمل کرده‌ایم و تسلیم درخواست تو می‌شویم، زیرا ما خواهان خونریزی نیستیم، صلح می‌شویم. اما چون باید بدانیم که زهر زیر کلام تو پنهان نیست، از تو می‌خواهیم که افرادی را به عنوان گروگان نزد ما بفرستی. صد مرد برگزیده توران که با خون افراسیاب هم پیمان شده اند تا ما آنها را به ودیعه سخنان تو نگه داریم».

 

سیاوش ز رستم بپرسید و گفت                که این راز بیرون کنید از نهفت
که این آشتی جستن از بهر چیست                نگه کن که تریاک این زهر چیست
  ز پیوستهٔ خون به نزدیک او                یببین تا کدامند صد نامجوی
   گروگان فرستد به نزدیک ما                 کند روشن این رای تاریک ما
نباید که از ما غمی شد ز بیم               همی طبل سازد به زیر گلیم
  چو این کرده باشیم نزدیک شاه                  فرستاده باید یکی نیک‌خواه
 برد زین سخن نزد او آگهی                 مگر مغز گرداند از کین تهی

گرسیوز چون این جواب را شنید، آن را به وسیله قاصدی چون باد نزد افراسیاب فرستادو افراسیاب چون آن را شنید، مضطرب شد، گفت:

« اگر به این خواسته تن بدهم، برگزیده‌ترین جنگجویان سرزمینم را از دست می‌دهم، اما اگر امتناع کنم، سیاوش سخنان من را باور نمی‌کند و اتفاقات پیش‌بینی‌شده بر من خواهد افتاد »

پس از میان لشکر خود مردانی را که با خون او متحد شده بودند برگزید و آنها را نزد سیاوش فرستاد. سپس شیپورها را به صدا درآورد و با سپاه خود به توران عقب نشینی کرد و سرزمین هایی را که تصرف کرده بود به ایران بازگرداند.

اکنون چون رستم جنگجویان را دید و افراسیاب راست گفته بود، اجازه داد تا گرسیوز برود و با سیاوش مشورت کرد که چگونه کیک اووس را از آنچه اتفاق افتاده است آگاه کنند، سیاوش گفت:

« اگر کی کاووس به جای صلح بخواهد انتقام بگیرد، خشمگین می شود. چه کسی این خبر را به او خواهد رساند؟ »

 

رستم گفت:

صبر کن که بروم و به کی کاووس بگویم، زیرا او به آنچه من خواهم گفت گوش خواهد داد، و به تو به خاطر این ماجرا افتخار خواهد کرد.

پس رستم نزد شاه رفت و به او گفت که چگونه سرزمین افراسیاب را فتح کرده اند و چطور میان آنها صلح بسته شده و به درایت و حکمت سیاوش که سریع عمل کرد به ستایش ‌آمد و از شاه خواست تا آنچه را که انجام داده‌اند تأیید کند.

اما کی کاووس با شنیدن آن عصبانی شد و گفت که سیاوش مانند یک نوزاد رفتار کرده است.  بر رستم نکوهش بار کرد و نصایح او را ناپسند گفت و سوگند یاد کرد که از توران انتقام خواهد گرفت. سپس تمام رنج هایی را که در روزهای گذشته به دست افراسیاب کشیده اند را یادآوری کرد و گفت درخت انتقام از ریشه کنده نمی شود.  از رستم خواست که به بلخ برگردد و به سیاوش بگوید که گروگان های توران را نابود کن و از جنگ دست نکشد. اما رستم  زبان گشود و به شاه گفت:

« ای پادشاه، به حرف من گوش کن و بد مکن! همانا به تو می گویم که سیاوش سوگند خود را به افراسیاب نمی شکند و این مردان تورانی را که به دست او تسلیم شده اند، نابود نخواهد کرد »

داستان سیاوش در شاهنامه

وقتی کی کاووس سخنان او را شنید، خشم او برافروخته شد و رستم را سرزنش کرد و گفت که پندهای شیطانی او باعث شده است که سیاوش از صراط مستقیم منحرف شود و او را طعنه زد و به او دستور داد که به سیستان برگردد. آنگاه رستم نیز خشمگین شد و از دربار بیرون آمد و او را به پادشاهی خود تنها گذاشت. اما کی کاووس توس را به ارتش در مرزهای خود فرستاد و از او خواست، خواسته های خود را با پسرش سیاوش برساند.

سیاوش وقتی فهمید چه اتفاقی افتاده به شدت ناراحت شد و به این فکر کرد که چگونه باید عمل کند و چنین گفت:

« اگر سوگند خود را ترک کنم، چگونه به پیشگاه اورمزد بیایم؟ و اگر به سخنان کی کاووس عمل کنم، در اطراف خود جز هلاکت چیزی نمی بینم »

 

سپس بهرام و زنگو را طلبید و مشکلات خود را به آنان گفت و او گفت که کی کاووس پادشاهی بود که نیکی را از بد نمی شناخت، و چه شده است که به این نتیجه رسیده که انتقام متوقف نشود. و گفت:

« اگر به دستورات پادشاه گوش فرا دهم، کار بدی انجام می‌دهم، اما اگر گوش نکنم، قطعاً مرا هلاک می‌کند. بنابراین، مردانی را که در دستان من قرار داده است، نزد افراسیاب باز می‌گردانم و سپس خود را از دید پنهان می‌کنم »

 

سپس زنگو را با نوشته ای نزد افراسیاب فرستاد و همه آنچه را که پیش آمد گفت و به افراسیاب یادآوری کرد که با اینکه کی کاووس به او دستور داده بود، پیمان آنها را زیر پا نگذاشت و حال نمی تواند نزد پدرش بازگردد. سپس از افراسیاب درخواست کرد که برای او از سرزمین هایش، گذری ایجاد کند تا او را در هر کجا که خدا بخواهد پنهان کند.

« من به دنبال جایی هستم که نامم برای کی کاووس کمرنگ شود، و من از اعمال غم انگیز او ندانم.»

 

و زنگو به راه افتاد و به خواست سیاوش عمل کرد و صد مرد توران و تمام زر و جواهراتی را که افراسیاب فرستاده بود با خود برد و چون به درون دروازه‌ها آمد، افراسیاب او را با مهربانی پذیرفت، اما چون پیام او را شنید، روحش به هم ریخت. سپس پیران، رهبر میزبانان خود را خواست و با او مشورت کرد که چگونه عمل کند.  پیران گفت:

« ای پادشاه، فقط یک راه به روی تو باز است. این شاهزاده نجیب است و آنچه درست است انجام داده است، او به نقشه های شیطانی کی کاووس، پدرش گوش نمی دهد. پس به تو نصیحت می‌کنم، او را در دربار خود بپذیر و دختری به او بده تا برای تو پسری بگذارد، زمانی که کی‌کاووس بمیرد، بر تخت سلطنت ایران خواهد نشست. باشد که نفرت قدیم در عشق فروکش کند»

افراسیاب به سخنان پیران گوش داد، پس به دنبال کاتبی فرستاد و نوشته ای به سیاوش دیکته کرد و به او گفت که چگونه سرزمینش برای پذیرایی از او باز است و چگونه برای او پدر می شود و چگونه باید در توران عشقی را که از جانب کی کاووس نسبت به او انکار شده بود، بیابد.

سپس نامه را با مهر سلطنتی خود ممهور کرد و آن را به قاصد زنگوئه داد و به او دستور داد که با سرعت از آنجا برود و سیاوش چون آن را خواند خوشحال شد و با این حال در روح خود نیز مضطرب بود زیرا که ناچار شده بود با دشمن سرزمین خود دوست شود. با این حال او دید که به هیچ وجه نمی توان آن را تغییر داد. پس نامه ای به پدرش کی کاووس نوشت و گفت که به نظر می رسد که نمی تواند کاری را که در نظر او درست است، انجام دهد و مشکلاتی را که از سودابه بر او وارد شده بود به یاد او آورد و گفت: او نمی تواند عهدی را که داده بود بشکند.

هنگامی که خبر به کی کاووس رسید، بر افراسیاب و بر پسرش سیاووش فریاد زد و خشم او برافروخت. با این حال از جنگ خودداری کرد.

در این میان سیاوش وارد توران شد و تمام زمین برای بزرگداشت او زینت داده شده بود.  پیران به استقبال او آمد و فیل‌هایی سفید رنگ و پر از هدایا برای بازدید از او آورد و به او گفت که چگونه افراسیاب مشتاق است که او را ببیند:

«با پادشاه دوستی کن و خیالت از آنچه در مورد او شنیده ای مضطرب نشود، درست است که افراسیاب شهرت بدی دارد، اما سزاوار آن نیست، و او خوب است.»

 

چون افراسیاب او را دید، از قدرت و زیبایی او شادمان شد و دلش به سوی او رفت و او را در آغوش گرفت و گفت:

«شری که جهان را آشفته کرده آرام می شود و بره و پلنگ می توانند با هم زندگی کنند، زیرا اکنون بین سرزمین های ما دوستی است.»

 

سپس بر سر سیاووش صلوات فرستاد و دست او را گرفت و بر تخت در کنار خود نشاند و رو به پیران کرد و گفت:

« کی کاووس مردی است که عقل ندارد، وگرنه مطمئناً نمی تواند چنین پسری را از چشمانش دور کند.»

 

و افراسیاب از خیره شدن به سیاوش دست بر نمی داشت و هر چه داشت به فرمان او می گذاشت. او قصری به او داد و برج‌های گرانبها و جواهرات و طلا. سیاوش نیز در برابر افراسیاب رشادت های بسیاری از خود نشان داد و سیاووش نور چشم پادشاه توران و شادی دل او شد و او را مانند پسرش دوست داشت.

سیاوش روزها در دربار او ماند و پس از دوازده ماه،  سرانجام سیاوش دختر افراسیاب را به نام فرنگیس به همسری گرفت و آنگاه جشن بزرگی برای عروس برپا کردند و افراسیاب هدایایی بر سیاوش ریخت و پادشاهی و تختی به او بخشید و او را برکت داد.  بعد از آن به او اجازه داد تا به قلمرو خود برود.  اینک سیاوش برای خود شهری در میان آن بنا کرد و آن را گنگدیس نامید. مکان زیبایی بود، چنانکه جهان مانند آن را ندیده است. سیاوش خانه‌ها ساخت و درختان بی‌شماری کاشت و از تصرف این شهر شادمان شد و همه مردم اطرافش شادی کردند و زمین از حضور او شادتر بود و ابری بر آسمان زندگی او نبود. بعد از گذشت زمان، پسری به نام کی خسرو به دنیا آورد.

سوگ سیاوش در شاهنامه

جنگ ایران و توران در شاهنامه

آنچه در طالع سیاوش نوشته شده است، قطعاً باید انجام شود! پس از گذشت سالها، گرسیوز به عشقی که افراسیاب برادرش به سیاوش داشت و به قدرتی که در او بود، حسادت کرد و در دل خود می اندیشید که چگونه او را نابود کند. سپس به حضور افراسیاب آمد و از پادشاه درخواست کرد که به او اجازه دهد که بیرون برود و از شهری که سیاوش بنا کرده بود دیدن کند. افراسیاب درخواست او را اجابت کرد و او را به سوی پسرش سیاوش فرستاد. پس گرسیوز به سوی شهر گنگدیس پیش رفت و ارباب آن با مهربانی او را پذیرفت و از پادشاه مژده خواست. او روزهای زیادی را در خانه‌اش جشن گرفت و همه آنچه را که از او بود به او نشان داد و هدایایی بر سرش انباشت.

و چون گرسیوز نزد افراسیاب بازگشت، پادشاه از او در مورد عزیزش سؤال کرد. سپس گرسیوز پاسخ داد و گفت:

« ای پادشاه، او دیگر آن مردی نیست که تو می شناختی. روحش در غرور قدرت بالا می رود و دلش به سوی ایران می رود. این برای تو غمگین است. اما بر من واجب است که آنچه را که دیده ام و گوش هایم شنیده است، به تو بگویم، زیرا به من گفته شد که سیاوش با پدرش پیمان دارد و می خواهند تو را به کلی نابود کنند.»

 

افراسیاب چون این سخنان را شنید، نگذاشت که در روح او ریشه دوانند، اما با این حال نتوانست حرف های برادرش را دروغ پندارد و غمگین شد و هیچ نگفت. گرسیوز ندانست که دانه هایی که ریخته بود ریشه دوانده است. پس چند روزی گذشت، بار دیگر به حضور پادشاه آمد و اتهاماتی را که به او کرده بود تکرار کرد و از او خواست که عمل کند و اجازه ندهد که توران رسوا نشود. سپس افراسیاب در توری که گرسیوز پهن کرده بود گرفتار شد. به گرسیوز دستور داد که بیرون برود و سیاوش را به دربار خود بخواند و او را دعوت کند و گرسیوز با خوشحالی پیش آمد و پیام افراسیاب را به پادشاه جوان رساند و سیاوش پذیرفت.

سپس گرسیوز با خود فکر کرد:

« اگر سیاوش به حضور افراسیاب بیاید، شجاعت و روح گشاده او دروغ من را فاش خواهد کرد»

 

پس در برابر سیاوش غم و اندوه بزرگی را تظاهر کرد و هنگامی که سیاوش از او سؤال کرد، به او گفت که چگونه او را محبت می‌کنی و به خاطر او غمگین می‌شوی که گوش افراسیاب را بر علیه او مسموم کرده‌اند و او را نصیحت می‌کند که به دربار پادشاه نرود و به او گفت:

« به من اجازه بده تا تنها برگردم تا دل افراسیاب را نسبت به تو نرم کنم، و چون به روح صالح بازگردانده شود تو را به خانه اش فرا خواهم خواند»

اینک سیاوش که راستگو و بی حیله بود، به این سخنان گوش داد و نمی دانست دروغ است. پس برای افراسیاب درود و بهانه فرستاد و گفت که نمی توانم از حجره فرنگیس بیرون بروم، زیرا مریض است و گرسیوز با حمل نامه سوار شد و به سیاوش سوگند یاد کرد که صلحی را که شکسته بود محکم کند. چون نزد افراسیاب آمد، نوشته را نرساند، بلکه از سیاووش بدگویی کرد. خشم افراسیاب را به خروش آمد تا اینکه پادشاه امر کرد که لشکر را به سوی سیاوش برانند و خود رهبری آن را بر عهده گرفت.

هنگامی که مردم توران به شهری که سیاوش ساخته بود نزدیک شدند، گرسیوز فرستاده ای نزد سیاوش فرستاد و گفت:

« فرار کن، تو را نصیحت می‌کنم، زیرا سخنانم فایده‌ای نداشت و افراسیاب به دشمنی با تو بیرون می‌آید »

 

وقتی سیاوش از این موضوع مطلع شد، روحش به شدت افسرده شد و نزد فرنگیس رفت و به او دستور داد که در صورت افتادن او به دست افراسیاب چگونه رفتار کند. وقتی به اسب جنگی خود رسید، سر آن را به سینه خود فشار داد و بر آن گریست و در گوش آن سخن گفت و گفت:

« ای اسب من گوش کن و دلیر و مدبر باش و به هیچ کس سواری نده تا روزی که کی خسرو پسرم برای انتقام از من قیام کند. تنها از او زین و افسار بگیر»

 

سپس به مردان ایران که در اطراف او بودند دستور داد که به سرزمین خود بازگردند و وقتی همه چیز آماده شد، از آن سوی دروازه ها بیرون رفت. اما با این حال او امیدوار بود که سوء ظن افراسیاب را از خود دور کند و اجازه ندهد که افرادش با مردان توران نبرد کنند. پس پیش افراسیاب رفت و از او پرسید که چرا بر او خشمگین شده است؟ اینک گرسیوز اجازه پاسخ به افراسیاب نداد، بلکه بر سیاوش سرزنش کرد. سیاوش چون گوش داد حیران شد. دل افراسیاب بیش از پیش خشمگین شده بود، اکنون چشمانش دوباره به چهره سیاوش که دوستش داشت، خیره شد. اما فکر می کرد باید به سخنان برادرش احترام بگذارد و بی اعتمادی به ایران در روحش نقش بسته بود. پس در برابر سخنان سیاوش سخت گرفت و لشکر را بر معشوقش خواست.

اما سیاوش سوگند خود را به یاد آورد و دست خود را بر لشگریان افراسیاب دراز نکرد و به رزمندگانی که با او بودند دستور داد که شمشیر را از غلاف در نیاورند. آن‌ها یکی پس از دیگری کشته شدند و بدن‌هایشان در اطراف پادشاهشان سیاوش قرار گرفت. هنگامی که همه کشته شدند، شوالیه ای دست خود را بر سیاوش دراز کرد، اما او را نکشت، بلکه او را با طناب بست و او را پیش افراسیاب شاه برد. افراسیاب دستور داد که سیاوش را به صحرا بردند و سر او را از تن جدا کردند. اینک لشگریان جمال سیاوش و چهره صادق او را دیدند و یکی از بزرگان برای دعای او بیرون آمد. اما گرسیوز اجازه نمی داد که دل افراسیاب نرم شود.

در حالی که گرسیوز هنوز از پادشاه جوان بد می گفت، فرنگیس از خانه بیرون آمد و سوگند یاد کرد که افراد بد بدگویی سیاوش را کرده اند، و به پدرش التماس کرد و گفت:

«بشنو ای شاه! اگر سیاوش را نابود کنی، با خود دشمن می شوی. انتقام‌جویی از میان برمی خیزد.»

 

اما جهان در برابر چشم افراسیاب از خشم تاریک شد و گفت:

« از اینجا برو و چهره من را دوباره مضطرب نکن، چگونه می‌توانی در مورد حق قضاوت کنی ؟»

 

 چو آگاهی آمد به کاووس شاه                  که شد روزگار سیاوش تباه
به کردار مرغان سرش را ز تن                جدا کرد سالار آن انجمن
ابر بی‌گناهش به خنجر به زار                  بریدند سر زان تن شاهوار
بنالد همی بلبل از شاخ سرو                  چو دراج زیر گلان با تذرو
همه شهر توران پر از داغ و درد               به بیشه درون برگ گلنار زرد
        گرفتند شیون به هر کوهسار                نه فریادرس بود و نه خواستار

سپس دستور داد که او را ببندند و در سیاهچال بیندازند. اینک گرسیوز چون خشم شاه را دید، گمان کرد که زمان فرا رسیده است. از این رو به مردانی که سیاوش را در اسارت داشتند نشانه ای داد و خواست که او را بکشند. به موی سر او را به بیابانی کشاندند و شمشیر گرسیوز در سینه سرو شاهی کاشته شد. چون تمام شد و سر را از تنه جدا کردند، طوفان بزرگی بر زمین برخاست و آسمان ها تاریک شد.  سپس لرزیدند و به شدت ترسیدند و از عمل خود پشیمان شدند. در خانه سیاوش غوغا برخاست و فریاد فرنگیس به پدرش افراسیاب رسید. سپس پادشاه دستور داد که او را نیز بکشند. پیران گفت:

« اینطور نیست ای مرد شریر و احمق. آیا می‌خواهی دستت را بر فرزندت ببری و شرارتی که انجام داده‌ای کم نبود؟ به تو توصیه می‌کنم، خون یک بی‌گناه دیگر را نریز. از تو می‌خواهم که به من اعتماد کنی تا او در خانه‌ام برای من دختری باشد و او را از غم و اندوه حفظ کنم »

 

سپس افراسیاب گفت:

” آنچه در نظر تو بهتر است را انجام بده .”

پس پیران فرنگیس را به خانه خود در آن سوی کوه ها برد و افراسیاب به بارگاه خود بازگشت. اما پادشاه در روح غمگین و در دل ناآرام بود و از فکر سیاوش باز نمی ماند و از آنچه کرده بود پشیمان بود. زمانی که کی خسرو فرزند سیاوش دلیر و رشید شد، به انتقام و خون خواهی پدر درآمد که حکایت آن به داستان کی خسرو در شاهنامه معروف است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *